پدربزرگ و دانا به پارک رفته اند. حامد دوست دانا در حالت قهر از خانه بیرون می آید. او که از پدر و مادر خود تقاضای یک موبایل دارد و آنها با تقاضای او مخالف کرده اند، فکر می کند که او بچه واقعی آنها نیست و به دانا می گوید که قصد دارد بگردد و پدرومادر واقعی خود را پیدا کند و به دانا می گوید من هر چه از آنها خواستم برایم تهیه نکرده اند. حامد با قهر به منزل پدربزرگ می آید. پدربزرگ با دانا و حامد صحبت می کند و آلبوم خودش را نشان بچه ها می دهد و از دوران بچه گی خودش برای آنها صحبت می کند. حرفهای پدربزرگ روی حامد تاثیر می گذارد و حامد از کار خود پشیمان می شود و دلتنگ خانواده خود می شود و تصمیم می گیرد تا دوباره پیش خانواده خود برگردد.