همسایه ای جدید به محله مهسا و دانا آمده. آنها مشغول اسباب کشی هستند. آنها دختری به نام بنفشه دارند. بنفشه به علت اینکه از دوستانش جدا شده بسیار غمگین و افسرده است. مهسا و گلرخ و لیلا قصد دارند به او کمک کنند و با او دوست شوند ولی بنفشه از آنها فاصله می گیرد. مهسا ناراحت می شود و فکر می کند که بنفشه دختر مغروری است و خودش را برای آنها می گیرد. چند روز بعد مادربزرگ آش نذری درست می کند و همه اهالی خانه مشغول کمک به مادربزرگ می شوند. مادر بطور اتفاقی متوجه می شود که بنفشه پشت در مانده است. او به در خانه آنها می رود و بنفشه را دعوت می کند که به داخل خانه آنها بیاید. مادربزرگ برای بنفشه از بچه گی خودش تعریف می کند و اینکه مجبور شدند جابجا شوند. او برای دوستانش نامه می نویسد و اینطوری ارتباط اش را با آنها نگه می دارد تا دوستی اش قطع نشود. مادربزرگ با تعریف کردن این تجربه خواست تا با بنفشه همدردی کند. بنفشه کم کم اخم هایش باز می شود و لبخند برلبانش می نشیند و با مهسا دوست می شود.