خانواده همه دور هم جمع هستند. پدر از راه می رسد و مهسا به استقبالش می رود و از پدر سوال می کند: پدر خریدی؟ پدر جواب می دهد: بله. دانا از توی ماشین اسکیت مهسا را می آورد. فردای آن روز فرهنگ با خانواده اش به آنجا می آید. مهسا به استقبال آنها می رود و اسکیتش را نشان آنها می دهد. مهسا با بچه ها به حیاط می رود و اسکیتش را به پای پریا می کند تا به او یاد دهد. پریا که مرتب زمین می خورد مهسا نگران اوست که مبادا اسکیت هایش بشکند. او بالاخره اسکیت ها را از پای او در می آورد  ولی با تعجب می بیند که آقافرهنگ به حیاط می آید و اسکیت های مهسا را به پایش می کند و شروع به تمرین می کند. مهسا مجددا نگران اسکیت هایش می شود که آسیب نبیند. دانا که خواهر خود را نگران می بیند تصمیم می گیرد که نقشه ای بکشد و اسکیت ها را از پای آقافرهنگ بیرون بیاورد. او نخی به درخت می بندد که آقافرهنگ به آن برخورد کند و زمین بخورد. پدر که ماجرا را می بیند ناراحت شده و به آنها تذکر می کند که کار آنها زشت است. پدر تصمیم می گیرد تا برنامه ای بچیند و با آقافرهنگ وارد بازی شود. او توپی را از داخل خانه می آورد و با آقا فرهنگ فوتبال بازی می کند.