مادر و خاله تو آشپزخانه منزل، مشغول سرو غذا هستند، پدر و اقا فرهنگ هم می رسند، آنها سراغ بچه ها می روند تا برای صرف غذا صدایشان کنند و آنها را در پاسیو می بینند که محو تماشای گیاهان خاله شده اند. دانا از خاله سوال می کند که شما چطوری به این گیاهان رسیدگی کردید که این ها انقدر زیبا و سرحال هستند؟ خاله پاسخ می دهد: بارسیدگی فراوان. دانا به فکر فرو می رود که چیکار کند که گیاهان خودش هم به این زیبایی شود. او عطرهای مادرش را داخل یک سطل خالی می کند و رنگ های آبرنگش را هم داخل آن می کند و پای گیاهان می ریزد و باقی آن را هم داخل قفس پرندگانش می گذارد (تا به خیال خودش گیاهان را تقویت کند)‌. بعد از چند روز می بیند که تمام گیاهانش خشک و پژمرده شده اند. دانا گریه می کند و غمگین می شود. خاله به منزل آنها می آید و دوتا از گلدان هایش را برای دانا می آورد و به دانا توضیح می دهد که منظور او از رسیدگی چه بوده است. سپس دانا سراغ فنچ اش می رود و می بیند که یکی از آنها در قفس افتاده و بیهوش شده. او با گریه پیش پدر می رود و پدر او را به دامپزشکی می رساند. دامپزشک می گوید:‌ مشکلی برای فنچ شما پیش نیامده و او می خواهد جوجه بدنیا بیاورد. آنها از این بابت بسیار خوشحال می شوند.