تابستان شده و مهسا تنها توی حیاط نشسته و حوصله اش سررفته، غمگین و گرفته است.

مادرش به او می گوید به فرهنگسرا کلاس خطاطی برود اونجا دوست پیدا می کند. مهسا هم قبول می کند. چند روز اول که می رود راضی است و به مادرش می گوید که دوستانش از لحاظ سنی یا بزرگ تر از او هستند یا کوچکتر. مادرش به او نصیحت می کند اگر بیشتر تلاش کند حتما دوست مناسب خود را پیدا خواهد کرد. مادر همچنین به او می گوید بهتر از برای دوست یابی دنبال افراد باهوش و خوش فکر باشد. مهسا خوشحال می شود و به کلاس می رود و بیشتر تلاش می کند تا بالاخره با یکنفر به اسم صبا سر صحبت را باز می کند و دوست دیگری با نام گلاره. گلاره که اون روز تو فکر است با مهسا چندان گرم نمی گیرد و مهسا از این برخورد او ناراحت می شود. جلسه بعدی کلاس که مجددا گلاره، مهسا را می بیند با او حسابی گرم می گیرد و بابت رفتار روز گذشته خود از مهسا عذرخواهی می کند. مهسا که برای خرید لوازم خطاطی خود باید به مسئول دفتر پول پرداخت می کرد و آخرین روز آن بود، فراموش کرده بود تا پول خود را از خانه باخود بیاورد. گلاره که شاهد ماجرا بود به مهسا پول قرض داد و کار مهسا را راه انداخت. مهسا هم بابت برداشت بدی که نسبت به او کرده بود شرمنده شد.