فصل امتحانات دانا است و دانا مشغول درس خواندن است. مهسا که هنوز امتحانانتش شروع نشده است رعایت دانا را نمی کند و به طرق مختلف سروصدا می کند. صدای تلویزیون را بلند می کند،‌ صدای رادیو را بلند می کند، بلند بلند می خندد،‌ دوستان خود را دعوت می کند و علیرغم اینکه مادر به او تذکر می دهد توجهی نمی کند. مادر به دانا پیشنهاد می دهد که برای درس خواندن به منزل خاله برود چون بچه های خاله هم در منزل نیستند و برای درس خواندن به جای دیگر رفته اند و منزل انها خالی است و مناسب درس خواندن است. دانا هم حرف مادر  را گوش می کند تا اینکه امتحاناتش را با موفقیت تمام می کند. امتحانات مهسا شروع می شود ولی چون در پشت منزل خاکبرداری است و سروصدا زیادی است مهسا قادر به درس خواندن نیست و کلافه شده است. او به منزل خاله هم نمی تواند برود. دانا موقعیت او را درک می کند و به جای اینکه تلافی کند از مهسا می خواهد تا به اتاق او که سروصدای کمتری دارد برود. مهسا از کار خود شرمنده می شود و از دانا عذرخواهی می کند. پدرومادر وقتی این برخورد دانا را با خواهرش می بینند بسیار خوشحال می شوند و او را مورد تشویق قرار می دهند.