خانواده عمار همکلاسی دانا بتازگی از جنوب آمده، آنها مشغول اسباب کشی هستند. خودنویس مهران گم شده و چون عمار هم شبیه او را دارد فکر می کند که او برداشته و به تهمت دزدی می زند و کیف او را می گردد و هر چه عمار به او می گوید که این مال خودم است او قبول نمی کند. عصر همانروز بچه ها برای بازی فوتبال دور هم جمع می شوند ولی عمار را به بازی دعوت نمی کنند.  موقع بازی توپ بچه ها به بالای درخت می افتد ولی آنها قادر به بالا رفتن از درخت نیستند. عمار که بچه جنوب است و در این کار وارد است به بالای درخت می رود تا توپ بچه ها را بیاورد وقتی که اون بالا می رود خودنویس مهران را هم در لانه کلاغ پیدا می کند و برایش می آورد و مهران با این کار شرمنده می شود. بچه ها از او به بازی دعوت می کند و عمار بازی خوبی را از خود نشان می دهد. چند روز بعد بچه ها با هم به موزه می روند و در آنجا با لباسهای محلی شهرهای مختلف آشنا می شوند.