دانا که دیر به کلاس رسیده گریه کنان وارد می شود. دانا به دوستانش پارسا و محسن می گوید که من شنیدم خانم گلی مریض است و به زودی می میرد. این شایعه به خانواده دانا و خانواده فرهنگ و اهالی محل و کسبه می پیچد و رفتارهای آنها با خانم گلی عوض می شود و حس ترحم و دلسوزانه پیدا می کنند. خانم گلی از این تغییر رفتار آنها تعجب می کند تا اینکه خانم معلم مریض می شود و بجای او خانم مدیر به سر کلاس می آید. بچه ها به خانم مدیر می گویند که ما شنیدیم که خانم گلی در حال مردن هستند و ما می خواهیم به عیادت او برویم. خانم مدیر تعجب می کند و می گوید خانم گلی فقط سرماخورده است و مشکل دیگری ندارد. او به اتفاق بچه ها به دیدن خانم گلی می روند و وقتی که خانم گلی از ماجرا باخبر می شود تعجب می کند و می پرسد چه کسی این خبر را به شما داده و بچه ها می گویند دانا. دانا هم می گوید: زمانیکه از دفتر رد می شدم صدای خانم مدیر را شنیدم که می گفت گلی حالش خوب نیست و دارد می میرد. خانم مدیر خندید و گفت منظور من از گلی، طوطی ام بود نه معلم شما. خانم مدیر ادامه داد که: بچه های عزیز از این پس تا درستی هیچ سخنی را تا مطمئن نشدید آن را جایی بازگو نکنید و یک کلاغ و چهل کلاغ نکنید.