دانا با همکلاسی هایش قصد دارند تئاتر اجرا کنند و دانا نقش یک پیرمرد را بازی می کند. او که برای بازی در نقش پیرمرد احتیاج به عصا و عینک دارد و باید عینک پدربزرگ را از او قرض بگیرد. عصر بعد از تمرین او به خانه برمی گردد و می بیند که پدربزرگ خوابیده است. او نمی داند که چگونه باید از پدربزرگ درخواست کند و مدام در رویاء هایش خودش را می بیند که به طرق مختلف آن را بیان می کند که هر کدام از درخواست هایش با عصبانیت پدربزرگ مواجه می شود. وقتی که پدربزرگ از خواب بیدار می شود دانا تصمیم می گیرد تا خواسته خود را با آرامش و خیلی راحت بیان کند و پدربزرگ هم قبول می کند و دانا از این که موفق شده نفس راحتی می کشد. روز اجرای تئاتر او نقش خود را به بهترین نحو ممکن ایفا می کند.