همسایه جدید دانا و مهسا که بتازگی اسباب کشی کرده اند از جنوب آمده اند. آنها دختری همسن مهسا دارند. مهسا و گلرخ تلاش می کنند تا با همسایه جدید که اسمش هانیه است ارتباط برقرار کنند ولی هانیه خود را کنار می کشد تا اینکه یک روز مهسا با مادرش در حال گذر از خیابان است که هانیه را می بیند که مشغول گریه کردن است. مادر به مهسا می گوید برو از او دلجویی کن اما مهسا تمایلی نشان نمی دهد و می گوید که هانیه دوست ندارد با کسی ارتباط برقرار کند مادر می گوید تو باید بیشتر اصرار کنی و او را با خود همراه کنی. گلرخ  و مهسا با کمک مادر هانیه او را به فرهنگسرا برده و با خود به گردش می برند و هانیه با بچه ها دوست می شود. هانیه به بچه ها می گوید از اینکه از دوستانش دور شده است ناراحت است و مهسا و گلرخ می گویند : ما هم دوستان تو هستیم،‌ چه فرقی می کند، بابرخورد خوب گلرخ و مهسا حال هانیه بهتر می شود و از افسرده گی در می آید.