دانا همکلاسی به اسم معین دارد. دانا که از دوست شدن با او بسیار هیجان زده است به خانه می آید و آن را با آب و تاب برای خواهرش تعریف می کند و وقتی که قرار است معین به منزلشان بیاید هیجان زده می شود. دانا با معین مشغول بازی می شود ولی در میانه بازی معین خداحافظی کرده و به منزل می رود دانا از این کار معین ناراحت شده و ارتباط خود را با او کم می کند. مادربزرگ دانا را نصیحت می کند و می گوید: دانا جان آدم باید تعادل داشته باشد،‌ خوشحالی حدی داره، ناراحتی هم حدی داره و پدربزرگ هم اضافه می کند که: آدم وقتی احساساتی می شه کاراش دست خودش نیست نمی فهمه چی می گه و چی کار می کنه.

دانا متوجه اشتباهش می شود و خودش را اصلاح می کند و به معین زنگ می زند از او دعوت می کند که به منزلشان برود.