مادربزرگ که از بی توجهی افراد خانواده دل شکسته شده قهر می کند و به خانه بلور خانم می رود تا چند روزی در خانه بلور خانم استراحت کند. وقتی بلور خانم از او سوال می کند که چرا از خانواده دلخوری می گوید: به علایق و خواسته های من توجهی نمی شود. زمانیکه دوست دارم برنامه مورد علاقه تلویزیون خودم را تماشا کنم دانا هم می خواهد برنامه خودش را ببیند و پدربزرگ می گوید او بچه است و باید به خواسته های او توجه کنی به پسرم می گویم منو به امامزاده صالح ببر می گوید به بچه ها قول دادم که آنها را به شهر بازی ببرم و یا فراموش می کند. پدربزرگ سالگرد ازدواج امان را فراموش می کند. می خواهم به خانه دوستم بروم، زهرا عروسش می گوید که لطفا به بچه ها که از مدرسه می آیند غذا بدهید. مادربزرگ از تمام افراد خانواده گله مند است. از طرف دیگر هم خانواده آقا رضا هم دلشان برای مادربزرگ تنگ شده است و احساس گناه می کنند. بلور خانم که دوست خود را دل شکسته می بیند پنهانی زنگ می زند به خانواده آقارضا و آنها را برای نهار دعوت می کند. مادربزرگ می گوید من چند روزی را اینجا می مانم سپس آقارضا و پدربزرگ و دانا و مهسا و زهرا خانم هم می گویند ما هم پیش شما می مانیم و به این صورت دلخوری از دل مادربزرگ برطرف می شود.