نوید که همه کارهایش را مادرش انجام می دهد و قادر نیست که خودش کارهای شخصی و ابتدایی را انجام دهد. دوستانش در مدرسه او را به همین خاطر مسخره می کنند. او حتی قادر نیست بند کفشهایش را ببندد و مادرش برایش انجام می دهد. دایی نوید برای او یک کتانی بنددار می خرد، نوید به دایی خود می گوید، دایی جان من که بلد نیستم بند کفشهایم را ببندم و همیشه کتانی بی بند داشتم .مادر او که برای پرستاری از بیمار چند روزی را به بیمارستان می رود و او تنها می باشد،‌ او مجبور می شود تا در نبود مادرش پیش دانا برود. صبح روز بعد که می خواهد به مدرسه برود برای بستن بند کفش اش به مشکل می خورد و پدر دانا به او یاد می دهد و به او می گوید تو باید خودت از پس مشکل و کارهای شخصی ات بربیای تا در چنین مواقعی به سختی نیفتی و او هم از این بابت خوشحال می شود.