دانا با مهسا و گلرخ و لیلا از مدرسه به خانه می آیند. بچه ها که سر کوچه می رسند، دانا از دور چشمش به پدر می افتد که توسط ابروخان کشیده می شود به  داخل خانه. دانا تصور می کند که آنها با هم دعوا می کنند و برای همین موضوع را به خواهر و بقیه می گوید. آنها نگران و دلواپس می شوند به خانه می روند و موضوع را به مادر و مادربزرگ می گویند. آنها تحت تاثیر گفته های بچه ها قرار می گیرند و به سمت خانه ابروخان می روند که در راه آقافرهنگ را می بینند و او هم با آنها همراه می شود. به منزل ابروخان که می رسند سروصدا زیادی را از داخل منزل می شنوند. فرهنگ به در می کوبد تا آنرا بشکند اما نمی تواند تا بالاخره مادربزرگ با فشار زیاد آنرا می شکند. وقتی به داخل خانه می روند با کمال تعجب می بینند که پدر مشغول تعمیر تلویزیون است و ابروخان از ترس به پشت تلویزیون می رود. پدر از دیدن آنها تعجب می کند و از آنها سوال می کند که شما اینجا چه کار می کنید. مادربزرگ پاسخ میدهد، رضا جان تو مگر دعوا نمی کردی؟ پدر می گوید، دعوا برای چی، ابروخان منو صدا کرد تا تلویزیون اش را تعمیر کنم. خانواده آقارضا از آنجا به خانه برمی گردند. پدربزرگ با دانا و مهسا صحبت می کند و آنها را نصحیت می کند، که بچه ها عزیزم هیچ خبری را تا تحقیق نکردید و صحت و سقم آن را مطمئن نشدید قبول نکنید و آن را جایی مطرح نکنید.