پدر و مادر به همراه مهسا و دانا برای خرید مانتو و کفش به بازار می روند. مهسا با مادرش به خرید مانتو می رود و دانا هم با پدرش به خرید کفش می رود. خرید مهسا خیلی زود تمام می شود ولی دانا برای خرید کفش به مشکل می خورد. دانا قادر به تصمیم گیری نیست. فروشنده که برای او بیست مدل کفش آورده از رفتار دانا به ستوه آمده و حسابی کلافه شده است. دانا بعد از 1 ساعت امتحان کردن کفش که قادر به انتخاب آن نشده است از مغازه بیرون می آید. پدر که حسابی عصبانی شده است به پیشنهاد مهسا به رستوران می روند. در رستوران هم دانا قادر به انتخاب غذای مورد علاقه خود نیست و دائما آن را تغییر می دهد. آنها بالاخره با خستگی فراوان به خانه می آیند. دانا وقتی که به خانه برمی گردد ناراحت شده و گریه می کند. پدربزرگ آنها را نصیحت می کند و می گوید شما باید در انتخاب به دانا کمک می کردید و باید از او سوال می کردید که کفش را برای چه کاری می خواهد استفاده کند (کاربردی آن برای چیست؟). فردای آن روز پدربزرگ دانا را به کتابفروشی می برد. او دانا را راهنمایی می کند که چه کتابی بخرد. برای همین دانا خیلی راحت می تواند تصمیم بگیرد و کتاب مورد نظر خود را بخرد.